نوز چت |

سه شنبه 31 فروردین 1395

دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش

به این نتیجه رسیده کمی زیادی بود

شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط

به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

 

به رای اکثر آرا مرا وتو کردند

توافقی که بدون سند شکسته شدم

دلم پر است از چند تا نماینده

شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

 

دلم گرفته و عین خیال دایره نیست

درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار

دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی

دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

 

سران این وری و آن وری علیه  من اند

عجیب منتظر انقلاب دیگری ام

که چشم می بندم خواب فتنه می بینم

که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

 

دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس

شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم

شبیه شیطنت شهروند های مریض

علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

 

که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن

به من اجازه بده شهر را طویله کنم

خودت که میدانی، مثل کرم آرامم

ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم

شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم

 

قبول دارم قدری زیاد کش دادم

در آستین خودم مار پرورش دادم

که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود

شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود

شبیه به جسد موش زیر یک تختم

عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم

شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...

جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من

قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد

که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد

دروغ بعضی ها که حروف ربط شده

چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده

حماقتی که وسط میکشید پایت را

و پخش میکرد آن شب شماره هایت را

کمی نگاه به دور و برم نمی کردم

به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم

دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت

به: شهروندی که واقعا توهم داشت

دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود

به: شهروندی که واقعا روانی بود

تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...

و شهروندان را هم حلال کردم رفت

خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن

و سفره های دلت را زیاد باز نکن

.

.

نوار قلب سگی روی دور گیجی شد

و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد

.

.

چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده

که بخت من مثل چادرت سیاه شده

کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد

کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد

رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود

کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود

مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام

که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام

چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن

چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن

چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام

مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام

بریز پیکی تا گور خویش راببرم

که امشب از همه ی عمر لنگرودترم

سلامتی رفیقی که برنگشت بزن

بزن سلامتی بچه های رشت، بزن

شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی

به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی

فرار میکنم از ملتی معطل ما

کتابخانه ی ملی قرار اول ما

کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری

و بعد می گویی: جز شما من از پسری...

و بعد میروی و چشم شهر بر راهت

درخت ها و حسودی به قد کوتاهت

مرور میکنم از دور لحن گرمت را

و احتمالا انگشت های نرمت را

به چشم هات، به ابروی برنداشته ات

اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات

که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر

که غصه های تو هم غصه های من بودند

رفیق باور کن خودکشی حرام نبود

اگر مراجع تقلید جای من بودند

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    تزریق میکنم بدنت را به روح شهر

    تا آسمان خانه به اندازه سِر شود

    باید مرا بغل بکنی سمتِ کشورت

    یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

     

    بانوی عطسه های زمین در زمان ِصفر

    بازار قتل هر چه ستاره ست سکه شد

    آتش زدند آینه را بشکه های نفت

    این غول در چراغ خودش تکه تکه شد

     

    بانوی ورد های پراکنده در اتاق

    آغوش باز پنجره ها رنگ ِ غم شدند

    صدها کتاب شعر سرودم برای تو

    اما تمام فاحشه ها عاشقم شدند

     

    با باد می وزد به جنوبی ترین جهت

    تصویر رقص سوتینت روی بند رخت

    در خواب من زنی رحمش را برید و بعد

    اعدام کرده بود خودش را درون تخت

     

    بانوی اکتشاف فراورده های نفت

    بانوی واژگانه ی فرهنگِ بی لغت

    بانوی پاچه پاره ی ژولیده در اتاق

    بانوی سرسپرده به مردان سگ صفت

     

    من فرض میکنم پسری نا خلف شدم

    مامای قصه های لبا لب از اقتباس

    جریان فکرهای موازی به سمت توست

    شیطانِ چشم دوخته بر کوچه از تراس

     

    گردن بزن مرا بنشین بر سریرِ خون

    بانوی مو کلاغی ِعفریته های دهر

    من سالهاست رقص مریدانه میکنم

    با شوهرت میان عزب خانه های شهر

     

    در من حلول کن به سقوط فرشتگان

    از کوه طور و مادر موسای عامری

    تحریف کن مرا به خداوندی زبور

    انجیل از روایت عیسای ناصری

     

    بانوی دم کشیدن ِ شب های استرس

    الیاف زمهریرِ فرو رفته در تنور

    ای در اتاق گیجِ قرنطینه گم شده

    متن پیام دخترِ سیاره های نور

     

    تشکیل پارلمان مگس در زباله و ...

    سیگار مرد ِ گم شده در ازدحام سطل

    سرگیجه ی عفونت ِروح جنازه و ...

    بانوی خوب ِ وسوسه در ارتکاب قتل

     

    آقای سرنوشتِ رقم خورده در کتاب

    بانوی کرم خوردگیِ انبه های کال

    افسار من به دست خدایان ِ وحشت است

    من جبر می کشم که بیافتم به احتمال

     

    یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

    عریان بشو مقابل چشمان هیز من

    کاری بکن که فاصله ها جا بجا شوند

    بانوی عاشقانه ی معنا گریز ِ من

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    ﺳﻼﻣﺘﯽ ِ ﺧﻮﺩﺕ ! ﻟﺐ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻨﺪ ﺗﻮﯼ  ﺭﮒ  ﺷﻬﺮ  ﺍﺑﺴﻮﻟﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﭼﻘﺪﺭ ﭼﺸﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﺠﺎﻕ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮ ﮔﺮﻩ ِ ﻣﻮ ﺕ

    ﮔﺸﻮﺩﻩ  ﺑﺎﺵ  ﮐﻪ  ﺳﺮﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ  ﺑﻠﻮﻁ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺮﯾﺰ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﺎﻥ ﮐﻦ ! ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺷﻮ ﺯﻥ ﻣﺎﻥ ﮐﻦ !

    ﭼﺮﺍﻍ  ﺑﺎﺵ  ﮐﻪ  ﺷﺐ  ،  ﺗﺎﺭ ِ  ﻋﻨﮑﺒﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺎ ﻟﺐ ِ ﺟﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎ ﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﺗﺎ

    ﻫﺮﺍﺱ ِ  ﻗﻠﻪ ﻧ ﻮﺭﺩﺍﻧﺖ  ﺍﺯ  ﺳﻘﻮﻁ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺳﻼﻣﺘﯽ ِ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎ ﻟﺐ ِ ﺷﺮﺍﺑﯽ ِ ﺑﯽ ﺭﮊ

    ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻭ .. ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺁﺑﺮﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺮﻗﺺ ! ﺍﺑﺮ ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ !

    ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺗﺎ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺭﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ !

    ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﻗﺎﻧﻌﻨﺪ .. ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮﯾﺰﺍﻥ

    ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺳﻔﺮﻩ ﺷﺎﻥ ﻗﻮﺕ ِ ﻻﯾﻤﻮﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﺮﺩﻩ ﺳﻨﮓ ﭘﻞ ﺯﺩ ﻭ ﺳﺪ ﺷﺪ

    ﺑﺨﻮﺍﻥ  ﮐﻪ  ﺯﯾﺮ  ﺻﺪﺍﯾﺖ  ﭘﻞ ِ  ﺳﮑﻮﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺯﻧﯽ ﻭ ﺫﺍﺋﻘﻪ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺗﻮ

    ﺍﮔﺮ  ﺗﻮ  ﺗﻦ  ﺑﺘﮑﺎﻧﯽ  ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ  ﺑﻮ ﺕ  ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺍﮔﺮ " ﺯﻧﯽ " ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺣﺮﺍﺭﺕ ِ ﻟﺒﻬﺎﺕ

    ﻣﯿﺎﻥ ِ ﺑﺴﺘﺮﺕ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪ ﯼ ﻫﻮﻭ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ !

    ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﺑﮑﺶ ، ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻧﺎﻓﻪ ﺍﺕ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ

    ﮐﻪ ﭘﻮﺩﭘﻮﺩ ،  " ﺩﻝ " ﺍﺯ  ﺗﺎﺭ ﺗﺎﺭ ِ  ﻣﻮ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ

    ﺑﺨﻮﺍﻥ ،  ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩﺕ ،  ﺗﺎﮐﻬﺎ ﺩﺧﯿﻞ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ

    ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ِ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﮔﻠﻮ ﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ ...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    ﻧﻘﺶ  ﻭﺍﻓﻮﺭ ِ  ﻃﻼ  ﮐﺎﺭﯼ ِ  ﺍﻳﺮﺍﻧﯽ  ﻣﻦ

    ﺳﺤﺮ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺭﻳﺶ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﯽ ﻣﻦ

    ﺁﺭﺯﻭی ﻣﻦ ﻭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﮐﻨﺞ ﺍﺗﺎﻕ

    ﺩﻭﺩ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻣﺪﻥ ﻏﻮﻝ ﭼﺮﺍﻍ

    ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﯼ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﮔﺮﮒ

    ﺳُﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺎﭼﻪ ﯼ ﺟﻦ ﮔﻴﺮ ﺑﺰﺭﮒ

    ﺛﺒﺖ ﻳﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﻏﺼﺒﯽ ﺭﻭﺡ

    ﮐﺸﻒ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻭﺳﻂ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﻮﺡ

    ﺻﻮﺭﺕ ِ ﺁﮐﻨﻪ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﻏﺎﻧﯽ ِﺟﺒﺮ

    ﻣُﺮﺩﻩ ﯼ ﺻﺎﺣﺐ ِ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻃﻼ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺒﺮ

    ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺍﻣﭙﺮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﻤﯽ ِ ﻏﺮﻭﺏ

    ﻻﺷﻪ ﯼ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ِ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺟﻨﻮﺏ

    ﻫﺎﻟﻪ ﯼ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻴﺎﺭﻩ ﯼ ﮔُﻢ

    ﺳَﺮﺩﺭ ﺳﻨﮕﯽ ِ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺷﻬﺮ ﺳُﺪﻭﻡ

    ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻃﺒﻘﺎﺗﯽ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺴﻞ ﺑﺸﺮ

    ﻏﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻋﺼﺮ ﺣﺠﺮ

    ﭘُﺴﺖ ﻳﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺟﻬﺎﻥ

    ﺳﺒﻘﺖ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ

    ﺩﻝ ﺭﺳﻮﺍ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﺑﯽ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻭﺭﻕ

    ﺩﻳﮓ ﺧﺎﻣﻮﺵ ِ ﺩﻭ ﺁﺗﻴﺸﻪ ﯼ ﺗﻘﻄﻴﺮﻩ ﻋﺮﻕ

    ﺑﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﯼ ﺗﺎﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺳﻦ ﻳﺎﺭ

    ﻭﺳﻌﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻴﻨﮏ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﮔُﺪﺍﺭ

    ﺳﺎﻋﺖ ﻗﻄﻌﯽ ِ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺷﺐ ﻭ ﻗﻠﻌﻪ ﻭ ﻣﺎﻩ

    ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺷﻮﺭﺵ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﺎﻩ

    ﮔﺎﺯ ﺍﺷﮏ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﯼ ﺧﻴﺲ

    ﻭﻗﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻠﻴﺲ

    ﺟﻨﮓ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﻣﻦ ﻭ ﻭﺍﮊﻩ ﯼ ﺩﻳﻦ

    ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﯼ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺍﻭﻳﻦ

    ﺍی ﮐﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ ﺗﻮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻋﻼﺝ

    ﺩﻫﻨﺖ ﺭﻭﺩ ﻓﺮﺍﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﺳﺎﺣﻞ ﻋﺎﺝ

    ﻗﺴﻢ ِ ﺁﺧﺮ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻪ ﻟﺐ ِ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺒﺎﺕ

    ﺭﻭﺡ ﺩﻟﮕﻴﺮ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻭﻓﺎﺕ ﻋﺮﻓﺎﺕ

    ﺑﺎﺑﻞ ِ ﺑﺎﻍ ِ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﺯﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﭘﻮﺵ

    ﺩُﺏ ﺍﮐﺒﺮ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﮔﻮﺵ

    ﮐﻞ ﺍﺟﺮﺍﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﻮ

    ﻳﺪ ﺑﻴﻀﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺧﻞِ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺗﻮ

    ﻋﺮﻋﺮ ﻋﺎﺭﻑ ِﻋﺮﻓﺎﻥ ِﻋﻠﻒ ﺩﺭ ﻫﭙﺮﻭﺕ

    ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﺍَﻟَﻤﻮﺕ

    ﻫﻨﺮ ِ ﺑﯽ ﺧﻄﺮ ِ ﺍﺧﺘﻪ ﯼ ﺗﺰﺋﻴﻨﯽ ﺗﻮ

    ﻋﻄﺴﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﺩ ﮐﻮﮐﺎﺋﻴﻦ ﺗﻪ ﺑﻴﻨﯽ ﺗﻮ

    ﻓﻦ ِ ﻟﻔﺎﻇﯽ ﻭ ﻻﺳﻴﺪﻥ ِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ

    ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﺼﺮ ﻣﻨﯽ ﻻﯼ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘﺮﺍﺕ

    ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﯼ ﺧﻔﺎﺷﯽ ﻣﻦ

    ﺧﺒﺮ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻭ ﻓﺼﻞ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﯽ ﻣﻦ

    ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺳﻄﺮ ﺟﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭ ﺁﻧﺎﺭﺷﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ

    ﻣُﺮﺩﻥ ﻭ ﮔٌﻢ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﯼ ﻧﻴﺴﺘﯽ ﻣﻦ

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

    من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

    کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

    یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

    این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

    در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

    بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

    بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

    من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

    مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

    با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

    با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

    چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

    ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

    .........

    .........

    در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

    "وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

    این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

    امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

    او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

    کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

    دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

    که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

    سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

    همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

    بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

    سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

    این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

    تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

    تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

    شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

    کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

    چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

    چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

    تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

    خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

    هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

    بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

    که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

    مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

    مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

    دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

    طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

    مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

    از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

    ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

    تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

    تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

    لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

    با اینکه فارغید از این حرف ها شما

    اندوه جاده های جهان را گریستم

    تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

    عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

    لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

    پس راست گفته اند که شبها برای ماه

    تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

    خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

    از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

    آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

    از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    کبود و سرخ و بنفش و... هزار رنگ‌تر از این؟

    جناب جنگ!  بفرما، جهــان قشنگ‌تر از این؟

    خودت  کــه جنگ  نبودی  قرار  بود  برقصی

    تو جشنِ سوخته هستی؛ چه نام، ننگ‌تر از این؟

    شبیه حسّ سعادت، ولی مطابق عادت

    نه بی‌شتاب‌تر از آن، نه بی‌درنگ‌تر از این

    هزاره‌های پیاپی، ازل دقیقه‌ی من شد

    برای حکّ محبّت، مجال، تنگ‌تر از این؟
    ----------------------------------------------------------
    * از کتاب " مذاکرات " مریم جعفری آذرمانی

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

    تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

    عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

    عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

    ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

    فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

    "یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

    تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

    پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

    خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

    چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

    آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

    داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

    "محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟

    تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

    اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است

    اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

    ذوب دارم می شوم  هر روز می بینی مگر؟

    آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

    آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

    قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

    بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد

    "یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

    بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!

    نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک

    حالت از دیدنمان جا نمیاید، به درک

    کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی

    مرد ِ دیوانه به لیلا نمیاید، به درک

    هرچه در کوچه تان پرسه زنم پنجره ات

    قدر ِ پلکی به تماشا نمیاید، به درک

    راست گفتی لب ِ من را چه به شهد ِ لب تو

    نان ِ خشکی به مربا نمیاید، به درک

    من ِ بیکس سر ِ جایم بتمرگم بهتر

    قد ِ مرداب به دریا نمیاید، به درک

    نسخه پیچیده مرا دور ِ خودش هر شب درد

    قرص ِ ماهت به مداوا نمیاید، به درک

    من خودم خاسته ام پشت ِ سرت گریه کنم

    نفسم بعد ِ تو بالا نمیاید؟ به درک

    تو برو دلنگران ِ من ِ بیچاره نباش

    مرگ هم سمت ِ دل ما نمیاید، به درک

    نیستم لایق ِ خوشبختی و میدانم خوب

    به من این گونه غلطها نمیاید، به درک

    سقط کن عشق ِ مرا و بزن اصلن زیرش

    هر جنینی که به دنیا نمیاید به درک

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

    تــو مشکلـی و هرگـزت آســان، کسی نشناخت

    کنــج  خرابت  را  بسی  تسخــر  زدند  اما

    گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت

    جســـم تو را، تشریـــح کردند از برای هم

    اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت

    آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده !

    وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت

    زیـن عشق ورزان  نسیم و گلشنت،  نشگفت

    کای گردباد بی سر و سامان ! کسی نشناخت

    وز  دوستداران  بزرگ  کفر  و  دینت  نیز

    ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت

    گفتند:  ایــن دون  است  و  آن  والا،  تو را،  اما

    ای لحظه ی دیدار جسم و جان ! کسی نشناخت (1)

    با حکــم مرگت روی سینه،  سال های سال

    آن جا، تو را در گوشه ی یمگان، کسی نشناخت (2)

    فریاد « نای »ت را و بانگ شکوه هایت را،

    ای طالع و نام تو نا هم خوان ! کسی نشناخت (3)

    بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

    با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت (4)

    با جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده !

    ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5)

    روزی که می خواندی : مخور می محتسب تیز است !

    لحن و نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)

    وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

    گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7)

    چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو

    خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت (8)

    آن دم که گفتی، باز گرد ای عید ! از زندان

    خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8)

    چون راز دل با غار می گفتی تو را، هم نیز،

    ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9)

    حتا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام

    جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10)

    هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

    امّا تو را، ای عاشق انسان ! کسی نشناخت

    ...........

    1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا

    قدم زین هر دو بیرون نه، نه این جا باش، نه آن جا

    « سنایی غزنوی »

    2. ناصر خسرو قبادیانی          3. مسعود سعد سلمان

    4. عطار نیشابوری                 5. سیف فرغانی

    6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است

    به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

    7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا، پوست از تنش، زنده زنده کندند .

    8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست

    بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

    9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان :

    سخن می گفت در سر آغاز کرده

    شهریار شهر سنگستان...

    10. خسرو گلسرخی

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!

    چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

    نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!

    که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

    هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو

    گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

    کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!

    کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

    با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!

    لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

    بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد

    چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

    بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم

    حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!

  • نظرات() 
  • سه شنبه 31 فروردین 1395

    در بقچه ام شکوفه و باران گذاشتم

    امروز صبــح  سر به بیابان گذاشتم

    بی خود به انتظار جنونم نشسته ای

    در راه عقـل  چند  نگهبــان گذاشتم

    گفتی که دوستت...ننوشتی نداشتی

    این حرف کهنـه را سر هذیان گذاشتم

    عمری که سوخت پای دلت قابلی نداشت!

    هر چند  من  برای  تو  از  جان  گذاشتم

    من مادری فقیرم و فرزند خویش را

    با درد  نان  کنار  خیابان  گذاشتم

    حرفی که نیست، میروم از خانه ات ،بیا!

    این هــم کلید!  داخل گلدان گذاشتم!

    ------------------------------------------

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :2
    • 1  
    • 2  

    تبلیغات




    تبلیغات متنی

    دانلود اهنگ شاد دانلود رمان عاشقانه بدون سانسور سیستم وبلاگدهی خرید هاست لینوکس طراحی چتروم در تبریز کانکس مسکونی ارزان ثبت شرکت ارزان قیمت بیت کوئین سایت طراحی ازاد طرح دانلود بازی بدون سانسور دانلود والپیپر عاشقانه جدید دانلود فیلم خارجی دانلود کلیپ خنده دار آشپزی ایرانی عکس نوشته های عاشقانه دانلود نرم افزار 2017 اطلاعات پزشکی پنل اس ام اس انجمن تفریحی حد و حدود دکوراسیون داخلی اداری مجله پوست و مو رابطه جنسی در دوران عقد سایت قرانی دانلود موزیک جدید عکس و بیوگرافی دانلود بازی انلاین دنا موو دانلود نرم افزار سایت سرگرمی تکناز شلوغ چت الوند وب فیلم ایرانی 96 تور اروپا ارزان مجله خودرو خارجی بازی اندروید رایگان دانلود اهنگ قدیمی دعای خواب قیمت مسکن دعا برای پولدار شدن خبرگزاری بورس دانلود اهنگ ایرانی دانلود عکس متن دار دانلود نرم افزار اندروید 2017 بای کاسیو اخبار روز ایران و جهان سایت تفریحی و سرگرمی دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری ضرب المثل های خنده دار دانلود بازی چند نفره اندروید قیمت انگشتر جواهر سایت ماشین خودرو برلیانس محصولات ورزشی دانلود کلیپ آموزش رقص دانلود نرم افزار تلگرام دانلود عکس عاشقانه اخبار سیاسی اس ام اس آرزوی سفر خوش آلاله چت مجله غزاله دانلود عکس اس ام اس تولد عاشقانه دانلود والپیپر اچ دی دانلود آزمون رشته ریاضی دانلود نرم افزار دوست دختر یابی دانلود نرم افزار حسابداری رایگان تعرفه طراحی چت روم پایگاه خبری دانلود کتاب آموزش سحر و جادو قیمت خط موبایل ثابت مدل مانتو تنگ و کوتاه نمونه سوالات تافل دعا ثمانین ایه دانلود کلیپ جنیفر لوپز مدل لباس پاکستانی |ساخت وبلاگ |اواکس بلاگ |خرید بک لینک| رپورتاژ آگهیدانلود موزیک ایرانی سایت تفریحی سرگرمی سایت تفریحی سرگرمی


    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها